مهدیمهدی، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

بامزی

45 روزگی مهدی

به نام خدا پسر گلم امروز 45 روزته و خداروشکر که سالم هستی. خداروشکر میکنیم به خاطر این که وجود کوچولویت را به ما هدیه کرد. مهدی جوونم الان درست 5 روزه که شبها اصلا نمی خوابی و من و تو تا خود خود صبح  بیداریم اما با اندکی تفاوت. شما در حال گریه و بی تابی و من با انواع و اقسام بازی و موسیقی و لالایی و قصه و تکان دادنها در تلاشم که ساکت بشی ولی نمی شی ... و من و بابایی همیشه بخاطر اینکه خدا تو رو به ما هدیه داد شاکریم. الان که دارم مطلب میزارم کوچولوی قشنگم خوابیده و دقیقا 15 دقیقه دیگه بیدار میشه و دیگه نمی خوابه... پسرم زمانی که توی شکم مامان بودی خیلی چیزای شیرین مامان دوست داشت بخوره فکر می کردم تو شیرینی خیلی دوست داری اما دیروز متوجه ش...
14 13

30 هفته و 6 روز

سلام. پسرم هفته پیش روز دوم اسفند چهار شنبه تلفن زنگ خورد. مادرجون بود توی راه بودن که بیان شیراز پیشمون . وای نمی دونی من و بابایی چقدر خوشحال شدیم... خونه عمه آرزو بودیم وقتی رسیدیم خونه خودمون ساعت 8 و نیم بود. بابایی صبح سرکار باید میرفت و خیلی دلمون می خواست فردا صبح بریم ترمینال دنبالشون اما نمی تونستیم. صبح روز پنج شنبه من توی خونه منتظر مامان بابام موندم و بابایی هم سرکار رفت. ساعت 7 در منزلمون زده شد و با خوشحالی در را باز کردم مامان جون و بابا جون طبق معمول با کلی وسایل به خونمون اومده بودن خیلی وقت بود که ندیده بودمشون. دلم حسابی براشون تنگ شده بود. من از قبل که صبحونه رو آماده کرده بودم اما مادرجون اول وسایلی که رو آورده بود نش...
17 13

31 هفته و 6 روز

به نام خدا توی کار دکترا موندم یه بار میری هفته بارداری کم تر می گن یه بار میری بیشتر می گن. واقعا که... امروز من و پسرم دوتایی رفتیم دکتر اولش خلوت بود نگوو دکتر دیر اومده بود. دستیار دکتر ضربان قلب نی نی رو چک کرد قربونت بره مادر که اینقدر دوستت دارم. دستیار دکتره بهم گفت که فشارت بالاست پاهات هم ورم کرده و به اتاق دکتر رفت و خانم دکتر برام آزمایش مربوط به ورم نوشت. اورژانسی انجام دادم وقتی اومدم دکتر هم اورژانسی واسه عمل رفته بود بیمارستان و یکساعت معطل شدم تا بیاد. وقتی خانم دکتر اومد اتاقش رفتم بهم گفت آزمایشت خوبه ولی دیگه سرخ کردنی و نمک نخور. سونوگرافی نوشت و گفت تا قبل از عید انجام بده و بیار برام. و قرار شد دوهفته دیگه برم دکتر. ...
20 13

پسر قشنگم سلام

به نام خدا سلام عزیز دل مادر. انشالله همیشه حالت خوب و سلامت باشه. نمی دونه چقدر دلم می خواد زود زود اردیبهشت از راه برسه و تو رو در آغوشم بگیرم. عزیزم فردا صبح میریم آزمایشگاه تا آز دیابت بدم. انشالله که با این همه شیرینی که می خورم دیابت نگرفته باشم. بعدشم با بابایی میریم خونه عمه آرزو. مادر قربونت بره الان تقریبا همه فامیل میدونن که تو پسری و خیلی تو چشم هستی. از خدا می خوام محافظت باشه عزیزم. روی ماهت رو می بوسم. دیگه وقت لالاییه. بریم بخوابیم که فردا صبح زودتر باید بیدار شیم. باید از الان یاد بگیری سحرخیز بشی قربونت بشم.
22 13

27 هفته و 2 روز

پسر نازنینم سلام. خداروشکر تکونات و حرکاتت خیلی بیشتر شده. انشالله تا آخر بارداری به سلامتی بگذره و به سلامتی بیای بغلم. دیگه طاقتم کم شده. خسته شدم.
11 13

27 هفته و 5 روز

به نام خدا سلام پسمل قشنگه مامانیییییییی فرشته من حالت خوبه؟؟؟ امروز خیلی زیاد تکون نخوردی و هروقت که تکون نمی خوری کلی مامانی غصه می خوره . امروز که از خواب پاشدم دیدم بابایی هنوز خونه نیومده براش زنگ زدم کلی سرکارش معطل شده بود طفلی بابایی وقتی بیاد خونه قیافش دیدنیه همکاراش از اینکه کارو درست انجام نمی دن مجبوره بیشتر بمونه و کاراشون درست کنه. واسه همین میدونستم صبحونه خونه نمیاد ناهار رو آماده کردم و منتظرشم تا با هم ناهار بخوریم. بعدش باید ظرفا رو بشورم . عزیز دلم فردا نوبت دکتر داریم وایییییییی چقدر خوشحالم آخه فردا انشالله صدای قلبت رو میشنوم و دلم آروم میگیره. پسرم خیلی دلم می خواد بهمن ماه هم زود تموم بشه. اسفند ماه ا...
14 13

37 هفته و 4 روز (خاطرات زایمان)

به نام خدا روز جمعه 30 فروردین احساس درد کردم با دکتر تماس گرفتم و قرار شد به بیمارستان مراجعه کنم. وقتی بیمارستان اردیبهشت رفتم اورژانسی به اتاق عمل رفتم. و کوچولوی قشنگم ساعت 12.30 شب به دنیا اومد و ساعت 1 وارد بخش نوزادان کردند. من هم ساعت 3 به هوش اومدم و وارد بخش شدم وقتی پسر قشنگم رو آوردن و در آغوشم گذاشتن تمام سختی های بارداری و عملم یادم رفت. بالاخره روز یکشنبه 1 اردیبهشت همراه فرزندم به خانه آمدم.  عکس یک روزگی مهدی کوچولوی ما ...
6 13

36 هفته و 5 روز

به نام خدا سلام پسر گلم،‌ چیزی نمونده بود که به دنیا بیای آخه مامانی دچار مسمومیت بارداری شده بود و بیمارستان بستری شد. خداروشکر حالم خوب شد و دیگه نیازی به عمل نشد. انشالله با کنترل فشارم این روزها رو می گذرونم تا موقع خودت به دنیا بیای. روز جمعه مادرجون و پدرجون اومدن پیش ما و تا تولدت کنارمون هستن نمی دونی مامانی چقدر خوشحاله.
24 13

33 هفته و 4 روز

به نام خدا سلام پسرم. الهی مامان قربون نفسات بره؛ چقدر بی تابم واسه لحظه ای دستای کوچولوت رو بگیرم. نگات کنم و صدا بزنمت. عزیزم امروز اولین روز از عید بود و سه تاییمون رفتیم خونه مادرجون بابایی عمه ها هم بودن... آخ جووونم پسرکم اولین عیدیت رو گرفتی... انشالله همیشه زنده و سلامت باشی... قراره امروز صبح ساک بیمارستان رو ببندم واسه همین لباسایی که قراره اونجا بپوشی رو می خواستم بشورم که بابایی خودش شست دست بابایی درد نکنه که اینقدر هر زحمت می کشه و هردومون رو دوس داره. ما هم خیلی دوسش داریم. امروز قراره عمه آرزو و مادرجون بیان خونمون و عصری بریم خونه عمه آزاده. خب دیگه مامانی هم بره کمی استراحت کنه. روی قشنگتو می بوسم ...
2 13

32 هفته و 2 روز

به نام خدا روز دوشنبه رفتیم بازار یه خورده اسباب بازی و لباس بیرونی واسه نی نی خوشگلمون گرفتیم. انشالله به زودی هم وسایل سیسمونی رو میچینیم. فقط منتظرم تا کمد و تخت آماده بشه. مامان آرتین واقعا همه چیز تعطیل شد. دیگه غذاهام نمک نداره . از سرخ کردنی هم خبری نیست همش پختنی میخورم. حالا من به حساب اینکه دکترم گفته دیابت نداری کم و بیش شیرینی مصرف می کردم عدد گلوکزم توی آزمایش 131 هست که نرمالش 140 بود. یکی از بچه ها می گفت من که عدد آزمایش 124  ونرمالش 140 هست دکتر بهم قرص متفورمین داده و گفته شیرینی مصرف نکن. تعجبم از اینه که چرا دکتر چیزی بهم نگفت. ولی با این حساب دیگه زیاد شیرینی نمی خورم. و تا دوازده روز دیگه دوباره آزمایش میدم ببینم چی م...
23 13
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بامزی می باشد